بيامد هم اندر زمان پور گيو * به رستم چنين گفت كاى گرد نيو
تو را و فرامرز را شهريار * همى خواند [ و ] اين « 1 » پهلو نامدار
بياريد برزوى را بستهدست * چو آشفتهشيران و چون « 2 » پيل مست
چو بشنيد رستم ز خسرو پيام * فرامرز را گفت كاى نيكنام
ببر اين گو نامور نزد شاه * بدان تا چه فرمايدت كينهخواه
فرامرز برزوى را در زمان * بياورد نزديك شاه جهان
چو رستم بر خسرو آمد فراز * زمين را ببوسيد و بردش نماز
همى بسته برزوى را پيش برد * همه داستان پيش او برشمرد
زواره همان « 3 » داستان بازگفت * چو بشنيد خسرو چو گل برشكفت
فرامرز را خواند شاه جهان * بر تخت بنشاندش با مهان
[ به رستم چنين گفت كاى پهلوان * همى شاد باشى و روشنروان « 4 » ]
[ چو برزو بر خسرو آمد زمين * ببوسيد و بر شاه كرد آفرين ]
[ به دو گفت خسرو كه بازآر هوش * سخن بشنو از ما و « 5 » بگشاى گوش ]
[ چه نامى و اصل و نژاد تو چيست « 6 » ؟ * به توران تو را خويش و پيوند كيست « 7 » ؟ ]
هامش
بسى سرفرازان و نامآوران * كه از تيغ تيز [ ش ] نبردند جان
اگر روز بيگه نگشتى هنوز * ندانم كه تا چند مانى به سوز ( ؟ )
درين گفتگو بود پيش پدر * كه از پيش كيخسرو نامور( 1 ) . ن : همى خواند اى .
( 2 ) . ن : بدان تا ببينم من اين .
( 3 ) . ن : همه .
( 4 ) . م : كجا رفت آن پهلوان جهان ، پس از اين بيت افزوده است :ببردند برزوى را بستهدست * چو شيرى كه نخجير هومان شكست( 5 ) . م : بشنو و تيز .
( 6 ) . ن ، م : كيست ( متن اصلاح قياسى است ) .
( 7 ) . در « ك » به جاى بيتهاى 1364 - 1367 دارد :به رستم چنين گفت كاى نامور * ز گردان گيتى برآورده سر