همه « 1 » رفته در پيش رستم بگفت * رخ نامور « 2 » همچو گل برشكفت
چنين گفت با بيژن نامور * زواره فرامرز پرخاشخر
همى شاه تركان گرفتهست راه * بر اين نامداران ايران سپاه
همانا سر آرد بر ايشان زمان * برآيد همه كام تورانيان
زواره بپيچد ز افراسياب * از ايدر عنان را به شادى بتاب
نگه كن كه تا كارشان « 3 » چون بود * ز خون كه ميدان پر از خون « 4 » بود
خروش تو چون بشنود خيره « 5 » مرد * درآيد سر نامور زير گرد
بيامد جهانجوى هم در « 6 » زمان * به پيش زواره چو شير ژيان
ورا ديد « 7 » بر جاى با زور و تاب * گرفته كمرگاه افراسياب
به دو گفت كاى نامور مرد جنگ * چه دارى كمرگاه او را به چنگ
رها كن ازو دست كه بيگاه گشت * هم از دشت خورشيد كوتاه گشت
ازو دست برداشت افراسياب * ز آواز بيژن شد از هوش و تاب « 8 »
همى خواست تا بيژن گيو را * به بند اندر آرد سر نيو را « 9 »
زواره ازو دست را « 10 » داشت باز * چنين گفت با نامور جنگساز
هامش
( 1 ) . ن : همان .
( 2 ) . ن : پهلوان ، و پس از اين بيت افزوده است :ز بهر برادرش وز بهر پور * همى بود بر جايگه ناصبور
همى گفت پور اى برادر چرا * نياييد نزديك من ايدرا
همانا كه پور و بردار نماند * به سر بر مرا خاك بايد فشاند
زواره كجا مرد افراسياب * به بيژن بگفتش عنان را بتاب( 3 ) . ن : رزمشان .
( 4 ) . ن : ميدانش گلگون .
( 5 ) . ك : تيره .
( 6 ) . ن : اندر .
( 7 ) . ك : ديده .
( 8 ) . ن : به دو گفت كاى گرد با فر و آب .
( 9 ) . ن :گر از بهر برزو بد اين كارزار * ببردند برزوى را بسته زار( 10 ) . ن : زواره همى دست ازو .