چو نيمى گذشت از شب تيره راست * همى بانگ كوس جهانجوى خاست « 1 »
فرامرز نزديك رستم « 2 » رسيد * جهانپهلوان را بر آن « 3 » گونه ديد
به كش كرد « 4 » دست و زمين بوسه داد * نيايشكنان را « 5 » زبان برگشاد
كه دائم جهانپهلوان شاد باد * همه ساله از بخت پرداد « 6 » باد
چه بازى نمودت سپهر بلند * ازين سان چرا گشتهاى مستمند
به دو گفت رستم كز آن « 7 » سوى آب * يكى لشكر آورد افراسياب
به دو اندرون نامدارى دلير * به تن زندهپيل و به دل « 8 » نرهشير
به بالا بلند و [ به ] بازو قوى * به رخساره ماه و به تن پهلوى
هامش
چو گيتى كسى را وفادار نيست * به دانا از آنرو به او كار نيست
به بر كو تمتع ندارد جز اين * چو پاى مگس باشد و انگبين
به اوج سعادت كه پرواز كرد * كه اوّل شكارى چو شهباز كرد
به همّت رسد مرد در كام دل * كه آن مىبود كام و آرام دل
به جايى رسد مرد از سعى نيك * حقيقت ز من گر نيوشى تو نيك
هر آنچه او بود خواهش ايزدى ( ! ) * تجاوز نيابد ز نيكوبدى
پس آن هركه باشد تولا بدوى * نه با ديگرى هم تمنا بدوى
كه جز خواهش از او نيايد پديد * ز كوشيدن خلق و گفت و شنيد
به هركو نگهدار ايزد بود * به هرجا كه دل خواهدش مىرسد
عطايش همه زنده و مرده را * چو خواهد كند تازه پژمرده را( 1 ) . « ن » به جاى اين بيت دارد ( پس از ششمين بيت عنوان دارد كه خوانده نمىشود ) :چو نيمى ز تيرهشب اندر گذشت * سوارى پديد آمد از پهن دشت
بيامد به نزديك رستم چو باد * بخنديد و او را همى مژده داد
كه آمد فرامرز نزديك ما * كه روشن شود جاى ( ! ) تاريك ما
بگفتا كه امشب ز لشكر رسد * و يا صبحدم بىگمان در رسد
دل رستم از وى به پژمرده بود * بشد تازه كز پور آمد شنود
ورا پهلوان گوهر و سيم داد * همان شب ببودند تا بامداد( 2 ) . ن : همانگه فرامرز از ره رسيد .
( 3 ) . ن : بدان .
( 4 ) . ن : كرده .
( 5 ) . ن : كنانش .
( 6 ) . ن : درد آزاد .
( 7 ) . ن : اين .
( 8 ) . ن : بر .