همآورد برزو منم در نبرد * به نيزه برآرم ز بدخواه گرد
ببينيم تا اين سپهر روان * ز كين كه دارد خليده روان
كه بازآيد از جنگ پيروز و شاد * به دو گفت گودرز كاين خود مباد
كه ما زنده برجا و شه جنگجوى * چرا بايد اين لشكر و گفتوگوى
اگر شاه با وى نبرد آورد * سر سركشان زير گرد آورد
تو را دل نبايد بدين كار بست * به پرهيز از مرگ هرگز كه رست
كه من چون برآيد به چرخ آفتاب * به شمشير و زوبين از افراسياب
ز خون روى هامون چو جيحون كنم * دل و چشم او را پر از خون كنم
ز يك تن كه افزون شد اين باك نيست * سرانجام مردم جز از خاك نيست
بباشد همه بودنى بىگمان * چنين بود تا بود چرخ روان
چو خسرو ز گودرز بشنيد اين * بخنديد از آن شهريار زمين
به گودرز بر آفرين كرد و گيو * بر آن نامداران و گردان نيو
زواره چو بشنيد آمد دوان * به نزديك رستم خليده روان
ز گودرز و خسرو چو بشنيد راز * به پيش برادر همه گفت باز
كه گودرز كشواد و خسرو به هم * چه گفتند با يكدگر بيشوكم
تهمتن چو بشنيد يك سر سخن * بپيچيد از درد مرد كهن
به دو گفت مشنو ازين سان سخن * ره سيستان گيروتندى مكن
عمارى بياور مرا در نشان * برو با سواران گردنكشان
كه من بىگمانم ازين جنگجوى * كه روى اندرآورد با من به روى
نماند به ايران همى برگ و بار * نه اين لشكر نامور شهريار
دريغ آن سر و تاج و شاه و سپاه * وزان نامور با گهر پيشگاه
تو بگزين يكى لشكر زابلى * زرهدار با خنجر كابلى
كه تا من شوم سوى دستان سام * بخوانيم سيمرغ را از كنام
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى ) — صفحة 71
مساهمون: شمس الدين محمد كوسج
ص٧١