تهمتن درين بود و ايرانيان * به زارى گشاده سراسر زبان
كه ناگه درآمد زواره چو شير * به پيش اندرون « 1 » نامدار دلير
چو آمد به نزد تهمتن فراز * زمين را ببوسيد و بردش نماز
پيام فرامرز يكيك بداد * جهانپهلوان گشت ازين « 2 » مرد شاد
به دو گفت رستم كه اكنون كجاست * كه دارد زمانه به دو پشت راست
چنين گفت كاى نامور پهلوان * جهاندار و پشت و پناه گوان « 3 »
به شبگير نزديك بانگ خروس * بيامد سپهبد خود و پيل و كوس « 4 »
چنين گفت با من جهانجوى نو * كه برخيز « 5 » تازان از ايدر برو
بدان تا ببينى همى « 6 » روى شاه * همان نامور پهلوان سپاه
لب پهلوانان پر از خنده شد * تو « 7 » گفتى كه گردون ز سر « 8 » بنده شد
چنين است كردار كار جهان * نداند كسش آشكار و نهان
بدانگَه كه با تو بپيوست مهر * نهان كرد خواهد ز تو پاك چهر
نجويد خردمند روشن « 9 » روان * يكى كام ازين كوژپشت روان
هامش
( 1 ) . ك : اندر .
( 2 ) . ن : زان .
( 3 ) . ن : بيت را ندارد .
( 4 ) . ن : بيت را ندارد .
( 5 ) . ك : مرا گفت ؛ متن : ن .
( 6 ) . ن : همه .
( 7 ) . ك : كه ؛ متن : ن ، م ، پ .
( 8 ) . ن : سر از ؛ م ، پ : گردان ( پ : گردون ) ورا .
( 9 ) . ن : رومنش ( ! ) ، و پس از اين بيت افزوده است ( اين بيتها در دستنويسهاى ديگر نيست ) :چو دامىست گويى به گرد زمين * درو مردمان مرغوش دانهچين
اگر بال مرغ و دل آدمى * گشايد شود شاد در بىغمى
گرانرو شود بىگمان مرغوش * نشايد نشيمنگه خاكفش
و ليكن درين كار با نفس جنگ * سزد كرد كو آنچنان روز جنگ
نه هريك ازين دامگه بگذرد * نه هركس ز باغ فلك برخورد
ز بهر فزونى درين پنج روز * چه طرفه اگر مردم افتد به سوز
ز روز ازل هركه نيكاخترست * به بخشايش ايزدى درخورست
وگر روى ازوى هور برتافتهست * چه حاصل اگر روز و شب يافتهست
مه و مهر آن را كه يارىرس است * پناهش ز گردون همان دو بس است