به دو گفت برزوى كاى پهلوان * دل كارزار و خرد را روان
چه افتاد تا شد سپهبد به درد * كه بىكينه از ما برآورد گرد
چو من با تو تندى نكردم به جنگ * به خيره چرا پيشسازى تو جنگ « 1 »
چرا غرّه گشتى بدين كتف و يال * نه گودرز و گيوى « 2 » و نه پور زال
اگر آتشى تو ، منم تندآب * نگيرد بر من فروغ « 3 » تو تاب
من اندك به سال و تو بسيار سال * اگر چند برزم به بازو « 4 » و يال
مرا از تو آموخت بايد خرد * ز تو سرد گفتن نه اندر خورد « 5 »
چو گفت اين به زه برنهادش كمان * به ميدان درآمد چو شير دمان
تهمتن برو نيز بگشاد شست * چو آشفته شيرى و چون پيل مست
دو زاغ كمان را نهاده به زه * سپهر و ستاره همى گفت : زه
برآمد يكى ابر و بارانش تير * دل مرد دانا شد از زخم پير
به خون و به خوى « 6 » غرقه برگستوان * دو لشكر نظاره بدان هردوان
چو از تير و تركش « 7 » بپرداختند * به گرز گران گردن افراختند
هامش
چنين گفت برزو كه نام من ابر * اگر برنويسد به چنگ هژبر
بگريد ز نوك سنان من ابر * به درد جگرگاه غرنده ببر
من آن شيرگير پلنگ افكنم * كه چنگال بر شير گردون زنم( 1 ) . ن : نارى به چنگ .
( 2 ) . ك : نه گيو .
( 3 ) . ك : دروغ .
( 4 ) . ن : بالا .
( 5 ) . « ن » به جاى بيتهاى 915 - 918 دارد :مرا نام برزوى شيراوژنست * به پيش يلان اين سخن روشنست
بگيرم دو دستت درين رزمگاه * ببندم برم تا به نزديك شاه
چو بشنيد رستم برانگيخت رخش * ز نعلش همى خاك را كرد پخش
چنان نيزه در نيزه آويختند * تو گفتى به همشان درآميختند
كه برهم نپيچد بدانگونه مار * چنان ماند آن گو گه كينهزار( 6 ) . ك : به جو ؛ ن : به خو ( متن اصلاح قياسى است ) .
( 7 ) . ن : جنگ نيزه .