به چشم كسى باشد آتش بلند * كه از آب نايد برو بر گزند
چو من پاى در زين كين آورم * به ابرو در از خشم چين آورم
به دريا نهنگ [ و ] به هامون پلنگ * ندارند « 1 » در پيش زخمم درنگ
بگفت اين و پوشيد ببر بيان * به رخش اندر آمد چو شير ژيان
ابا او زواره بيامد « 2 » به هم * سواران زابل همه بيشوكم
چو برزوى را ديد بر پشت اسب * خروشيد بر سان آذرگشسب
سر و پاى او پهلوان بنگريد * به ايران و توران چو او « 3 » كس نديد
به جوشن بپوشيد « 4 » يال و برش * به خورشيد تابان رسيده سرش
چو درياى جوشان و چون پيل مست * يكى گرزهء گاوپيكر « 5 » به دست
چو رستم ورا ديد جوشان « 6 » به دشت * ز بيمش جهانپهلوان خيره گشت
چنين گفت با خويشتن پهلوان * كزين سان نخيزد ز « 7 » توران جوان
رخ نامور گشت مانند كاه * زواره به دو گفت كاى كينهخواه
چرا پهلوان گشت خسته بدين * بدين ترك كآمد ز تورانزمين
به دو گفت رستم هم « 8 » ايدر بدار * درفش من و زابلى « 9 » صد سوار
يكى جامه و تن به آهن بپوش * دو چشمت به من دار و بگشاى گوش « 10 »
فرود آى از چرمهء راهوار * درفش و سواران هم ايدر بدار « 11 »
به ديّان « 12 » كه تا من كمر بستهام * بسى لشكر ترك بشكستهام « 13 »
مرا ترس در دل نيامد ز كس * ز تركان همين مرد ديديم و بس « 14 »
هامش
( 1 ) . ن : نيارند .
( 2 ) . ن : بيامد زواره .
( 3 ) . ن : چنو ؛ متن : ك ، م .
( 4 ) . م : ورا ديد ؛ پ : برآورد ؛ متن : ك ، ن ( بپوشيده ؟ ) .
( 5 ) . ك : بيل مانند گرزى ( ؟ ) ؛ ن : بيت را ندارد ؛ متن : م ، پ .
( 6 ) . ك : جويا .
( 7 ) . ن : به .
( 8 ) . ن : كه .
( 9 ) . ن : زاولى .
( 10 ) . ن : بيت را ندارد .
( 11 ) . ن : يزدان .
( 12 ) . ن : يزدان .
( 13 ) . ن : نامداران همى خستهام .
( 14 ) . ن : بيت را ندارد .