چو افتاد بر ما دو چشمش ز دور * همى رزمگاه « 1 » آمدش جاى سور
بينداخت آن تاب داده كمند * همى يال هردو درآمد « 2 » به بند
برآورد پس هردوان را ز زين * به آسانى افكندمان بر زمين
دو دست از پس پشت بستش « 3 » چو سنگ * به گردن درافكندمان « 4 » پالهنگ
همى تافت « 5 » تازان چو درياى « 6 » آب * سپهدار تا نزد افراسياب
چو از طوس كيخسرو ايدون شنيد * يكى باد سرد از جگر بركشيد
چنين گفت با گيو بردار پاى * برو شاد تا پيش پردهسراى
روان شد ز پيش سپهدار گيو * همى رفت تازان بر مرد نيو « 7 »
چنين گفت با او جهانپهلوان * سپهبد چرا گشت خيرهروان
به دو گفت گيو اى سر راستان * هم از نامور تخمهء باستان
برت را بپوشان « 8 » به ببر بيان * كه مى جنگ جويند از ايرانيان
يكى نامور جنگخواه آمدهست * كه با يال [ و ] برز است و با زور دست
كه برزوش خوانند با يال [ و ] برز * درختيش در دست مانند گرز
تو گويى كه كوهىست ز آهن روان * ز بيمش بلرزد « 9 » به تن در روان
ميان دو لشكر به كردار پيل * همى برخروشد چو درياى نيل
سپهبد به دو گفت بازآر هوش * نبايد كه باشى چنين در « 10 » خروش
ستاره بدان جاى روشن بود « 11 » * [ كه پيش مه از ميغ جوشن بود « 12 » ]
هامش
( 1 ) . ن : رزمگه .
( 2 ) . ن : برآمد .
( 3 ) . ن : دو دستش پس پشت بسته .
( 4 ) . ن : برآوردمان .
( 5 ) . ن : رفت .
( 6 ) . ك : دريا پر ؛ م ، پ : همى بردمان تا لب رود ؛ متن : ن .
( 7 ) . « ن » پس از اين بيت افزوده است :چو رستم چنان ديد كز دور گيو * همى تاخت از پيش سالار نيو( 8 ) . ن : بپوشى .
( 9 ) . ن : ز ديدنش لرزد .
( 10 ) . ن : پر .
( 11 ) . ن : شود .
( 12 ) . ن : شود ؛ ك : كه از آب نايد برو برگزند ( ! ) ( - ب 875 ) ؛ متن : م .