به گرگين چنين گفت كاى كمخرد * به « 1 » خسرو چنين گفت كى درخورد
بگفت اين و از خاك بر پاى جست * بر آن بارهء پيلپيكر نشست
بيامد خروشان چو درياى آب * همه بازگفتش به افراسياب
چو بشنيد افراسياب دلير * بغريد بر سان ارغنده « 2 » شير
به پيران چنين گفت كامروز جنگ * بجوييم با برزوى تيزچنگ
يكى سوى ميدان شود جنگجوى * ببينيم تا چون بود « 3 » جنگ اوى
بدان تا چگونه كند كارزار * چه بازى نمايد برو « 4 » روزگار
كه با فر و برز است و با شاخ و يال * مگر كشته آيد « 5 » به دو پور زال
چو رستم شود كشته بر دست اوى * به ماهى گراينده شد شست « 6 » اوى
برآريم از « 7 » ايران و خسرو دمار * برآسايد اين لشكر از كارزار
پى و بيخ ايرانيان بركنيم * همه بوموبر آتش اندر زنيم
چو پيران ز افراسياب اين شنيد * سوى برزو نامور بنگريد
به دو گفت كاى پهلوان شاد باش * همهساله ز اندوه آزاد « 8 » باش
كه امروز خورشيد ما روى توست * دو چشم سواران همه سوى توست
شه چين و ماچين و تورانزمين * ز بازوى تو جويد « 9 » امروز كين
يك امروز اگر راى « 10 » جنگ آيدت * همى تخت ايران به چنگ آيدت
به ديّان « 11 » كه تا من كمر بستهام * ز خون بسى نامور خستهام
چو كاموس جنگى چو خاقان « 12 » چين * سواران و گردان تورانزمين
هامش
( 1 ) . ن : ز .
( 2 ) . ن : مانند غرنده .
( 3 ) . ن : شود .
( 4 ) . ك : وز ؛ متن : ن ، م .
( 5 ) . ن : گردد .
( 6 ) . ك : شصت .
( 7 ) . ن : ز .
( 8 ) . ك : آباد ؛ متن : ن ، م .
( 9 ) . ن : ز بازوت جويند .
( 10 ) . ك : جاى ؛ ن : گر راى .
( 11 ) . ن : يزدان .
( 12 ) . ن : خاكان جنگى و كاموس .