سر از خواب بركرد افراسياب * دو چشمش چو خون شد ز كين و ز تاب « 1 »
همى بارگه ديد پر گفتوگوى * وزان نامداران شده رنگوبوى
چو افراسياب اين سپه را بديد * ز پيران ويسه سخن بد رسيد
به دو گفت پيران ويسه همه * كه گرگ اندر آمد ميان رمه
مر آن بستگان را گشادند دست * ببرد و كسى « 2 » را ز لشكر نخست
نكردند كس را به چيزى زيان * همانا كه خرسند بود اندر آن « 3 »
سپاس از خداوند پيروزگر « 4 » * كزيشان نشد شاه خستهجگر « 5 »
چو افراسياب آن ز پيران شنيد * بكردار دريا ز كين « 6 » بردميد
طلايه بپرسيد تا تيرهشب * كه بودهست كآورد شور و شغب
به دژخيم فرمود تا در زمان * سرش را ز تن دور كردند در آن « 7 »
وز آن پس بفرمود تا بىدرنگ * بيايند گردان به ميدان « 8 » جنگ « 9 »
هامش
( 1 ) . « م » به جاى بيتهاى 675 - 678 دارد :چنين گفت پيران به افراسياب * كه اى نامور شاه با جاه و آب
سر ما به درد است و دل پرخروش * كجا دشمن از بند بگريخت دوش( 2 ) . م : ببردند و كس .
( 3 ) . م : خورسند باشند بر آن .
( 4 ) . م : سپاست بر گردگار گزين .
( 5 ) . م : كه بر شاه نگشاد گردون كمين .
( 6 ) . م : درياى چين .
( 7 ) . م : گردان نهان .
( 8 ) . م : به ميدان بيايند گردان به .
( 9 ) . ن به جاى بيتهاى 671 - 685 دارد :كه خورشيد گردون ز خرچنگ چنگ * بدريد پيراهن مشك رنگ ( ! )
خبر شد بر شاه توران سپاه * كه ديشب طلايه نبوده به راه
ببردند طوس و فريبرز را * مر آن پهلوانان با ارز را
چو افراسياب اين سخنها شنيد * بكردار دريا دلش بردميد
طلايه بپرسيد تا تيرهشب * كه بودند كاورد شور و تعب
به دژخيم فرمود تا در زمان * مر او را سرآرد برزو ستان
به برزو چنين گفت كاى سرفراز * ببردند طوس و فريبرز باز
چنين گفت برزو كه اى شهريار * تو دل را بدين كار غمگين مدار
كه فردا درآيم به ميدان جنگ * ببندم مر اين زابلى را دو چنگ
بفرمود تا كوس كين كوفتند * يلان همچو شيران برآشوفتند