به طوس و فريبرز گفت آن « 1 » زمان * كه امروز آمد به سرتان زمان
چنان چون سياوخش و نوذر سران * بريديم ، شما را ببرم چنان
كنون چون برآرد سپهر آفتاب * سر مرد خفته درآيد ز خواب « 2 » ،
شود روى هامون پر از گفتوگوى * دو لشكر به روى اندر آرند روى ،
بگويم كه تا پيش لشكر دو دار * زنند اين دليران خنجرگزار « 3 »
كنم هردو را زنده بر دار من * برآرم به كينه يكى كار من « 4 »
[ بگفت اين و دژخيم تابيد روى * وزان كينه بر زد گره را به روى ]
[ مر آن هردو را برد هومان به بند * ز دلشان يكى بيخ شادى بكند ]
چو رستم مر آن هردو تن را بديد * ز غم روى او گشت چون شنبليد
به گستهم گفت اى دلاراى مرد * نگه كن كه گردونت گردان چه كرد « 5 »
هامش
( 1 ) . ن : اين .
( 2 ) . ن : بشويد جهان را به زر آب ناب .
( 3 ) . ن : گذار .
( 4 ) . ن :هم اندر كنم زنده بر دارتان * سر آرم همه كين و پيكارتان( 5 ) . « ن » پس از اين بيت افزوده است ( اين بيتها در « م » ، « پ » نيز نيست ) :كسى را كه پرورده باشد به ناز * نه روزى كند همچوشان در نياز
پرستندهاش دارد و هم ز دار ( ! ) * به تخت بزرگى كند كامگار
به شادى گذارد جهان در جهان * نبيند غم آشكار و نهان
زيد تا بود در جهان سرفراز * بر انديشه دارد به گرم و گداز
براند همه حكم شاهنشهى * ز روز بلا دل بماند تهى
بود فارغ از بخشش روزگار * نينديشد از اينچنين روزگار
نباشد شگفت ارچه اين مرد خام * سرانجام چون مرغى افتد به دام
بگو گر بدانى كنون چاره چيست * مر آخر همه آز و همكاره كيست
پى بند بگشادن از كارشان * شود دير و آگه شود پاسبان
به لشكر شود ما دو تن را نبرد * كه داند كرا مىشود سر به گرد
به دو گفت گستهم اى تهمتن * سرافرازتر در همه انجمن
بدين كار از من تو داناترى * به هر فكرتى بر تواناترى
من اكنون سر خود ندارم دريغ * اگر تيغ بارد چو باران ز ميغ