درآمد تو را روز سختى به سر * نباشى تو در جنگ پيروزگر « 1 »
ز گردان « 2 » ايران و گودرزيان * به زشتى گشايند بر ما زبان
شود تازه زين ، كام گودرز پير * چو گردون دل ما ببارد به تير
بيا تا بكوشيم هردو به جنگ * مگر بفكنيم از تن خويش ننگ « 3 »
تن خويش بر مرگ خرسند كن * به دانش دلت را يكى پند كن
چو بر دشت ما را « 4 » سرآيد زمان * از آن به كه دشمن شود شادمان
نرفتهست كس زنده بر آسمان * به جنگ اندرون به كه آيد زمان
كنون من شوم سوى « 5 » برزو به جنگ * تو شو سوى هومان به كين چون « 6 » پلنگ
اگر تو شوى زنده نزديك شاه * به خسرو بگو كاى سزاوار « 7 » گاه
روان تو همواره بىدرد باد ! * دل بدسگالانت پر « 8 » گرد باد !
به فرمان شه سوى تركان به جنگ * برفتيم و كرديم جنگ پلنگ
نكرديم سستى به جنگ اندرون * بر اين برگوا بس بود « 9 » رهنمون
بكرديم جنگى كه تا رستخيز * نبيند كسى آنچنان جنگ نيز « 10 »
به فرجام « 11 » بخت سيه تيره شد * همى روز « 12 » بر چشم ما خيره شد
به شمشير دشمن بداديم سر * چنين بود فرمان پيروزگر « 13 »
به مينو بباشيم شادان به هم * بگوييم آنجاى از بيشوكم
و گر من شوم زنده هم زين نشان * بگويم بدان شاه گردنكشان
هامش
( 1 ) . ن : فيروزگر .
( 2 ) . ن : بزرگان .
( 3 ) . ن ، م ، پ : پس از اين بيت افزوده است :ببنديم دامن به دامن كنون * ز دشمن به شمشير ريزيم خون( 4 ) . ن : در دشت كينمان ؛ در « ك » پس از اين بيت عنوان دارد : « گرفتن برزوى فريبرز [ و ] طوس در ميدان » .
( 5 ) . ن : سوى شوم .
( 6 ) . ن : چو شيرو .
( 7 ) . ن : سرافراز .
( 8 ) . ن : بدسگالت پر از .
( 9 ) . ن : بدانجا گو [ ا ] داور .
( 10 ) . ن : چنان جنگ گردون تيز .
( 11 ) . ن : سرانجام .
( 12 ) . ن : رزم .
( 13 ) . ن : فيروزگر .