چو برزو چنان كرد « 1 » افراسياب * بفرمود تا خواسته در شتاب
ببردند نزديك آن مادرش * غلامان گرفته به « 2 » گرد اندرش
چو مادر بدان خواسته « 3 » بنگريد * سرشكش ز ديده به رخ برچكيد
ابا دل چنين گفت كاين خونبهاست * به چشم من اين كژدم و اژدهاست
چو خواهد كسى را رسيدن زيان * گواهى دهد دل بر آن « 4 » هر زمان
و ليكن چو كردند و كرده ببود « 5 » * حذر كردن و درد « 6 » خوردن چه سود « 7 »
نداند كسى راز كار جهان * نبيند همى ديدهمان « 8 » در نهان
نياسود از انديشه مادرش هيچ « 9 » * بدان « 10 » گونه تا روز بد « 11 » پيچپيچ
[ لشكر كشيدن برزو به سوى ايران ]
سپيده چو پيدا شد از چرخ پير * چو سيماب شد روى درياى قير
تبيره برآمد ز درگاه شاه * به سر برنهادند گردان كلاه
چو برزوى « 12 » از خواب سر بركشيد * خروشيدن بوق رويين شنيد
بپوشيد جامه برآمد بر « 13 » اسب * بيامد به كردار آذرگشسب
چو آمد به درگاه افراسياب * جهان ديد مانند درياى آب
سپه بود « 14 » يكسر همه روى دشت * خروش تبيره ز مه برگذشت
بديد آن سيهچتر تابان ز دور * ستاده به زيرش سپهدار تور
پياده شد و پيش اسبش دويد * چو افراسيابش پياده بديد ،
به باره بفرمود تا برنشست * گرفت آن زمان دست برزو به دست
هامش
( 1 ) . ن : چنين ديد .
( 2 ) . ن : گرفته پرستنده .
( 3 ) . ك : ماهرخ ؛ متن : ن ، م ، پ .
( 4 ) . ن : برو .
( 5 ) . ن ، م : گردنده گردنده بود ؛ پ : تقدير يزدان بود .
( 6 ) . ن : ز درد و ز اندوه .
( 7 ) . پ : حذر كردن از وى چه آسان بود ( ! ) .
( 8 ) . ن : ديدبان .
( 9 ) . ن : ايچ .
( 10 ) . ن : از .
( 11 ) . ن : شد .
( 12 ) . ك : برزو .
( 13 ) . ن : به .
( 14 ) . ن : ديد .