به گاه خزان برگ با « 1 » باد تيز * كجا پاى دارد چو آرد ستيز « 2 » ؟
خروشيدن رود چندان بود * كه درياى جوشنده « 3 » پنهان بود
كنون چون « 4 » برآرد سپهر آفتاب * بشويد جهان را به زر آب ناب ،
تبيره برآيد ز درگاه شاه * به اسب اندر آيند يكسر سپاه ،
بپوشند گردان به آهن ستور * منم شير و ايرانيان همچو گور
شها مى خور اكنون و دل شاد دار * همه كار نابوده را باد دار « 5 »
چو دى رفت و فردا نيامد « 6 » به پيش * مخور انده و دردِ نابوده بيش
چو بشنيد شاه اين سخن سربهسر * به گنجور فرمود بار دگر
كه آن تاج با طوق و با گوشوار * كه از تور ماندستمان يادگار
يكى تخت ديباى رومى به زر * همان تاج زرّين و تيغ و كمر
بياور بدين مرد جنگى سپار * درنگى مكن زود اكنون بيار « 7 »
به گردان چنين كرد آنگاه روى « 8 » * كه اى نامداران پيكارجوى « 9 »
كنون هركسى درخور زور « 10 » خويش * ببخشيد چيزى « 11 » ز اندازه بيش
ببخشيد هركس همىخواسته * همه كار او گشت آراسته
چنان شد كه در بزمگه كس نبود * كه با او بهزر دست يارست سود
بدين « 12 » گونه مى خورد تا گشت مست * همان جايگه سرش بنهاد پست
هامش
( 1 ) . ن : چو برگ خزان خيزد از .
( 2 ) . ن : نمايم به ايشان يكى رستخيز .
( 3 ) . ن : كه درياش از چشم .
( 4 ) . ن : تا .
( 5 ) . ن :به شادى كنون مى خور و شاد باش * ز هر درد و انديشه آزاد باش( 6 ) . ن : نيايد .
( 7 ) . ن : كه هست از يلان جهان يادگار .
( 8 ) . ن : گفت آنگاه شاه .
( 9 ) . ن : با دستگاه .
( 10 ) . ن : راى ؛ م ، پ : فر .
( 11 ) . ن : چيزيش .
( 12 ) . ن : برين .