جهان جوى برزو گرفته كمان * به ميدان درآمد چو باد دمان
يكى بود و ده نامداران چين * همى بردريدند روى زمين
چنان كرد برزو بسيچ نبرد * كه از رنج بر تنش ننشست گرد « 1 »
ز نامآوران رفت از آن تاب « 2 » هوش * چو برزو برآورد نيزه به دوش
ستوه آمدند آن دليران ز اوى * همى گفت هركس كه اين « 3 » نامجوى
ز مردم نزادهست « 4 » از آهرمن « 5 » است * و يا كوه البرز در جوشن است
[ نيايد همى سير « 6 » از كارزار * نياورد ديگر چنين « 7 » روزگار ]
به بيچارگى « 8 » روى برتافتند * به تندى بر شاه بشتافتند
چنين گفت هومان به افراسياب * تن از رنج خسته ، دو ديده پر آب
كه شاها به ديّان « 9 » و تابنده ماه * به روز سپيد و شبان سياه
كه هرگز نديدم ازين سان دلير * نه ببر دمان و نه آشفته شير
تو گويى « 10 » كه از روى وز آهن است * درآورد ، نى شير اهريمن « 11 » است
از آن نامداران كه من ديدهام * دلاور بدينگونه نشنيدهام
بسى رزم و پيكار در دشت « 12 » جنگ * بكرديم با برزوى « 13 » تيزچنگ
بدين « 14 » گونه بر دشت كين پايدار * نديديم شاها به هنگام كار
نه كاموس جنگى نه خاقان چين * نه طوس و نه گستهم از « 15 » ايرانزمين
نديده هنوز ايچ « 16 » آيين جنگ * همى خوار گيرد نبرد پلنگ
هامش
( 1 ) . ك : بر تن شو بذشت كرد ( ؟ ) ( بذشت حرف اوّل بدون نقطه است ) ؛ م : كه ننشست اندر برش تيره گرد ؛ متن : ن ، پ .
( 2 ) . ن : زان رنج .
( 3 ) . ك : اى ؛ متن : ن ، م .
( 4 ) . ك : نژادست ( متن اصلاح قياسى است ) .
( 5 ) . ن ، م : نه مردم نژادست اهريمن .
( 6 ) . ن : نيابد همى سيرى ؛ متن : م ، پ .
( 7 ) . پ : چون او دگر ؛ متن : م ، ن .
( 8 ) . ن : ز نيروى او .
( 9 ) . ن : يزدان .
( 10 ) . ن : گفتى .
( 11 ) . ن : نه مردم نژادست كاهريمن .
( 12 ) . ن : بسى دشت و پيكار در روز .
( 13 ) . ن : رستم .
( 14 ) . ن : برين .
( 15 ) . ن : « از » .
( 16 ) . ك : آنچ ؛ متن : ن .