شب و روز جز جنگ جستن نكرد « 1 » * درنگ اندر آن جز به خوردن نكرد
زمانى نياسود از تاختن * هم از گردش و تير « 2 » انداختن
به شش ماه چونان شد آن « 3 » نامدار * [ كه ] چون او نبد « 4 » يك دلاور سوار
چو او نامدارى به توران نبود * نه گوش كسى نيز هرگز شنود
چنان شد به گرز و به تير و سنان * درآورد ميدان به دستِ عنان « 5 » ،
كه « 6 » از روى زنگى به نوك سنان * به شب ، تيره چشمش « 7 » ربودى عيان
سر ماه هفتم گه بامداد * بيامد بر شه زبان برگشاد
به دو گفت كاى شهريار زمين * به فرمان تو شاه ماچين و چين
بفرماى تا ساز [ و ] آلات جنگ * بيارند پيشم كنون بىدرنگ
كمان كيانى و گرز گران * همان نيزه و تيغ گندآوران
كمندى « 8 » كه آن باشد « 9 » از چرم شير * يكى تير پيكان او ده ستير « 10 »
يكى اسب كان درخور من بود * قوى گردن و تند و روشن « 11 » بود
وزان پس بخوان سربهسر لشكرت * همه نامداران اين كشورت
ببين تا به ميدان مرا يار كيست * هماورد من روز پيكار كيست
چو بشنيد افراسياب اين ازوى * برافروخت چون گل به شاديش روى
به گنجور فرمود تا ساز جنگ * بيارد به ميدان كين بىدرنگ
ز تير و كمان و ز گرز و ز تيغ * بيارد ز برزو ندارد دريغ
هامش
( 1 ) . ن : نبود .
( 2 ) . ن : نيزه .
( 3 ) . ن : زين سان بشد .
( 4 ) . ن : نبود .
( 5 ) . ن : پس از اين بيت افزوده است :كه آن ده تن از تخمهء نامور * ازو بازگشتند آسيمهسر( 6 ) . ن : گر .
( 7 ) . ن : شب تيره خالش .
( 8 ) . ك : كمند .
( 9 ) . ن : كمندى كه باشم هم .
( 10 ) . ن : كه باشد سزاوار مرد دلير .
( 11 ) . ن : به ميدان چو خورشيد روشن ؛ م : تند توسن ؛ پ : تند بوسن ، ( روشن ؟ ) .