چو بشنيد ازو شاه آواز داد * به دستور پيران ويسهنژاد
كه جنگآوران از سپه « 1 » برگزين * دليران و گردان تورانزمين
چو هومان ويسه چو گلباد شير * دگر بارمان شرزهشير دلير
چو گرسيوز و چون دمور « 2 » گروى * كه از شير شرزه نتابند روى
ز لشكر گزين كرد ده پهلوان * بدان تا بگردند با آن جوان
چو بشنيد پيران ز شاه اين سخن * يكى نامه فرمود افكند بن
به هر گوشهاى نزد هر پهلوى * كجا بود در پادشاهى گوى « 3 »
كه لشكر فرستند نزديك شاه * جان پهلوانان با دستگاه
كه شه كرد در كوه شنگان « 4 » درنگ * هم از بهر تدبير پيكار و جنگ « 5 »
به جشن فريدون سر « 6 » مهرماه * چنان ساخت بايد كه يكسر سپاه
بيايند تازان به شنگان « 7 » زمين * چه كهتر چه مهتر ابا تيغ كين « 8 »
وزين سو فرستاده « 9 » افراسياب * بشد از دليران همىخورد و خواب
همان ده تن از تخمهء نامور * ببستند فرمان « 10 » شه را كمر
شب و روز با برزوى شيرگير * به گرز و به نيزه به شمشير و تير
به ميدان همه جنگش آموختند * همان كينه از رستم اندوختند « 11 »
جهانجوى را دل « 12 » نهاده بر آن * كه چون باشد آيين گندآوران
هامش
( 1 ) . ن : سران .
( 2 ) . ن : چو دمورو .
( 3 ) . ن : بوى .
( 4 ) . ن : شنگان .
( 5 ) . ك : تدبير و پيكار جنگ .
( 6 ) . ك : به سر .
( 7 ) . ن : شنگان .
( 8 ) . ن : با افسر و با نگين .
( 9 ) . ن ، م : وزان سو ( م : سان ) چنانچونكه .
( 10 ) . ك : فرامان .
( 11 ) . ن ، م ، پ :به ميدان شب و روز كوشان شدند * بكردار درياى جوشان شدند( 12 ) . ن : دل را .