ز زين « 1 » و لگام و جناغ « 2 » خدنگ * ركاب مرصّع جناق « 3 » پلنگ
دو صد جوشن و تيغ [ و ] برگستوان * همان نيزه و تير و گرز گران
همان گوسفند و بز « 4 » و بوموبر * همان زرّ دينار « 5 » و درّ و گهر
بياورد گنجور اندر « 6 » زمان * بر شاه تركان و مرد « 7 » جوان
به برزو سپردش همه سربهسر * چو گلبرگ بشكفت پس نامور
چو برزو بدان خواسته بنگريد * جز از « 8 » خود به گيتى كسى را « 9 » نديد
نيايشكنان پس زبان برگشاد * ستايشكنان « 10 » خاك را بوسه داد
وز آنجا به نزديك مادر دوان * بيامد چو خورشيد روشن « 11 » روان
به مادر سپرد آن همه خواسته * از آن « 12 » خواسته دل شد آراسته
به مادر چنين گفت كاى نيكروز * روان را بدين « 13 » خواسته برفروز
كزين گونه كس خواسته ديده نيست * همان گوش كس نيز بشنيده نيست
به مادر چنين گفت برزوى شير * كه ما را جزين داد شاه دلير
بدان تا من و رستم زال زر * بكوشيم در جنگ با يكدگر
ببرّم سرش را به زارى « 14 » ز تن * تنش سينهء باز سازم كفن
چو بشنيد مادر فغان بركشيد * سرشكش ز ديده به رخ برچكيد
بزد دست [ و ] بركند موى از سرش * بدريد جامه همه بر برش
هامش
( 1 ) . ن : ز زرّين .
( 2 ) . ن : جناى .
( 3 ) . ن : دراز و جناغ .
( 4 ) . ك : بر .
( 5 ) . ن : زرّ و ديباى .
( 6 ) . ن : هم در .
( 7 ) . ن : ز بهر .
( 8 ) . ك : او .
( 9 ) . ن : جز از خود كسى را به گيتى .
( 10 ) . ن : ز شادى همى .
( 11 ) . ن : خرّم .
( 12 ) . ن : كزان .
( 13 ) . ك : بدان .
( 14 ) . ن : به زارى سرش را ، « ن » پس از اين بيت عنوان دارد كه خوانده نمىشود ؛ م : عنوان ندارد ؛ پ : نصيحت كردن مادر برزو را به رفتن ايران .