تو را باشد اين لشكر [ و ] بوموبر * ز درياى چين تا به مرز خزر « 1 »
سپهر و ستاره گواه من است * كه اين گفته آيين و راه من است
چو بشنيد برزوى ازو اين سخن * دلش گشت پركين ز مرد كهن
چنين داد پاسخ كه اى شهريار * چه نام جهانجوى گردسوار « 2 » ؟
چنين گفت افراسياب آن زمان * كه آن نامور گرد خسرونشان
تهمتنش « 3 » خوانند و رستم به نام * پدر زال و ز « 4 » پشت دستان سام
هميشه نشستش بود سيستان * كه بادا هميشه كنام ددان
چه گويى كنون چارهء كار چيست * برين راى با ما تو را راى چيست « 5 » ( ؟ )
چه گويى درين اى پناه سپاه * در انديشه با او چه سازيم راه « 6 »
جوان اين سخن چون ز خسرو شنيد * به درد دل از كينه آهى كشيد
چنين داد پاسخ به افراسياب * كه شاها ازين كار چندين متاب
چو از گيتى اين رنج باشد « 7 » تو را * پس اين پادشاهى چه بايد تو را
همانا تو را خود دل جنگ نيست * چو شاهان پيشين تو را سنگ « 8 » نيست
كه چندين سخن گويى از يك سوار * به نزديك آن « 9 » لشكر نامدار
چو جنگى نباشد دل اندر برت * چرا تاج شاهى نهى بر سرت
هامش
( 1 ) . ن : پس از اين بيت افزوده است :خداى جهان بر زبانم گواست * كه گنج و سراى و سپاهم تراست( 2 ) . ن ، ك : چه نام است نام گو نامدار .
( 3 ) . ك : تهمتن شو ( ! ) .
( 4 ) . ن : از .
( 5 ) . ن : بدين كار با تو ز ما يار كيست ؛ م : بدين جنگ با ما تو را يار كيست ؛ پ : وزين جنگ با او ترا يار كيست ؛ چاپ ماكان : برين جنگ بىتو مرا يار كيست .
( 6 ) . اين بيت فقط در دستنويس « ك » آمده است .
( 7 ) . ن : يك تن اين آنچه آيد ( ! ) .
( 8 ) . ن : ننگ .
( 9 ) . ن : به پيش چنين .