مركوز است از تخت و ملك دورافتادهاى . چون ضعف و پيرى استيلا يافته بود تعجيل نبايستى نمود .
مثنوى
چه خوش گفت آن حكيم اندر سرنديل * كه كس را كار برنايد به تعجيل
نمىخواهى كه زير افتى چو سايه * مرو بر نردبان جز پايهپايه
چنان راغب مشو در جستن كام * كه از نايافتن رنجى سرانجام
طمع كم دار تا گر بيش يا بى * فتوح روزگار خويش يا بى
دل آن به [ نز ] كه در مردى درآيد * مراد مردم از مردى برآيد
شير گفت :
بيت
گر بار دگر دامن وصلش به كف آرد * تا زندهام از چنگ منش كس نرهاند
اى روباه حقوق را ياد كن و نظر درين فلاكت عارضى سريع الزّوال مكن ، چه يقين كه تا چشم بر هم زنى گذشته ، عسر المرء دليل يسره
حكايت
عود را مىسوخت آن غافل بسى * آخ مىزد از خوشى آنجا كسى