است تا چرا با يكى از تو كه قباحت صورت پيوسته سر در گريبان كشيده جراكند و الفت پيدا كند . امّا :
بيت
بيچاره دل ز ديده بدين دام مبتلاست * او را گناه نيست كه از ديده در بلاست
بيت
يكبارت آزمودم بوى وفا ندارى * من جرب المجرّب حلّت به الندامه
چون ترا آزمودم اگر ديگربار زمام اختيار خود به دست تلبيس تو دهم و ترا تجربه كنم حكايت من و تو همچون قصّهء آن شير و روباه و خر باشد .
سنگپشت گفت چگونه بوده ؟ ميمون در حالت شكايت آغاز اين حكايت كرد :
حكايت
گفت بدان كه شيرى بود ملك جمعى شيران و سلطان فوجى دليران .
پير و ناتوان گشته بود و ازين سبب حمايت مملكت و رعايت رعيّت نمىنمود .
جمع امرا و ملازمان بىنفاق اتّفاق نموده او را از مملكت بيرون كردند . چون شير از آن ديار بىيار از صحبت اغيار فرار نموده روى به صحرا نهاد روباهى بود با شير بزرگ شده و درين مدّت نوازش بسيار و تربيت بىشمار ازو يافته ، رعايت حقوق نموده با او همراه شد . درين اثنا به مرغزارى رسيدند . استراحت را چند روزى در آنجا توقّف نمودند . چون صولت جوع و آتش گرسنگى غلبه كرد شير با روباه گفت برخيز و در حوالى اين صحرا براى سيرى سيرى نما . باشد كه صيدى بيابى و به حيله و تدبيرش به من رسانى تا او را صيد كنم و چند روزى درين مرغزار به آن انتعاش نماييم . روباه از غايت عبوديّت و وفادارى رو به صحرا نهاد . بعد از انواع