حال آنكه هرملالى كه به من رسيده و از پادشاهى و ملك كه دور افتادهام از دست اين دل بوده و ازين سبب او را از پيش خويش دور كردهام و راندهام . چه چون او را مىبينم ملك و پادشاهى يادم مىآيد و اين صورت موجب ملال و پريشانى حال مىگردد .
بيت
آنچه من ديدم ز دل هرگز نيارم ياد ازو * حال من زو شد چنين ، فرياد ازو فرياد ازو !
طريق آنكه معاوت نمائيم و او را بگيريم و با خود ببريم تا وقوع اين معنى متضمّن دو فائده باشد : خلاص من ازو و خلاص زن از مرض . سنگپشت را باور كرد و از پشت او به كنار آب جست . سنگپشت نيز به خشكى آمد و گفت دل كجاست و اين تعلّل از چه خاست ؟ ميمون گفت دل با من چون جان در تن ، و در آن زمان كه با تو آن كلمات مىگفتم و هلاك خود را مخلصى مىجستم اگر با من نبودى و به تدبير او عمل ننمودى از آن غرقاب فايت حيات كجا نجات يافتمى . سنگپشت گفت بازگرد تا به خانه رويم كه ترا آزمايش مىكردم و تجربه مىنمودم كه محبّت و مودّت تو نسبت با من چنان هست كه مثل اين التماس مشتمل بر قياس مبذول دارى ، و الّا هيچ كس من خسته نيست و دار الشّفاى الهى را دربسته نيست .
بيت
هركه فدا نمىكند دنيى و دين و جان و دل * گو غم نيكوان مخور تا نكشى غرامتش
ميمون گفت هرچند سزا و جزاى اين دل بىحاصل بيش ازين