سنگپشت متحيّر و ملول بر بالين زن بنشست و با دل پردرد قبيله را جمع كرد . آن جماعت ازو سؤال كردند كه درين چند روز كجا بودى و چرا جمال ننمودى ؟ گفت قاصدى كه به طلب من آمده بود حال مرا بازننمود ؟
گفتند نه ! چه هنوز بازنيامده و ما را از احوال او خبرى نه ، همانا در راه تلف گشته .
سنگپشت ازين معنى خرّم گشت كه زن و فرزند او را از مصاحبت ميمون خبرى نيست . تقصير معاودت را عذرى گفت . ايشان گفتند مرضى وخيم و زحمتى اليم زن تو پيدا كرده و علاج آن منحصر در دل ميمون كه بريان كنند و بخورد ، و مشكل آنكه در حوالى و سرحد ما ميمون نيست . پس برين صورت به ضرورت فكر تجهيز و تكفين زن بايد كرد ، چه موت مقرّرست .
بيت
هزار حيله برانگيختم وصال ترا * ولى چه سود كه دولت به زور و زارى نيست
سنگپشت متفكّر و متحيّر گشته با خود گفت اگر ميمون را بازى دهم و او را هلاك گردانم و دل او را بياورم حقّ صحبت و طريق مودّت بر باد داده باشم و عاقبت آن نامحمود ، و اگر ازين معنى منحرف گردم بناچار بىاختيار خانهخراب گردد و فرزندان بىمادر شوند ، و وقوع اين صورت سبب استيصال خاندان و فتور قبيله ، و اين معنى اشقّ از شق اوّل . پس راى سنگپشت براى علاج زن بر تحصيل دل ميمون و هلاك گردانيدن او مقرّر شد . اهل خانه را گفت هرچند درين حوالى ميمون نمىباشد ليكن همّت خود را مصروف تحصيل آن كردم و به طلب آن مىگردم . اهل خانه گفتند : « علوّ الهمة