پس به يك بار بىاختيار محبّت او در دل سنگپشت بنشست و مستمرّ گشت .
روزى ميمون از درخت فرود آمد . سنگپشت به تفقّد احوال او مشغول شد . القصّه مصاحب يكديگر شدند و الفتى تمام با هم پيدا كردند . چند روزى به سبب وصول محبّت و به جهت حصول مودّت سنگپشت به خانهء خويش معاودت ننمود و از اولاد و ازواج غافل بود . پس جماعت مذكوره بعد از انتظار بسيار و دغدغهء بىشمار از جهت استفسار احوال او قاصدى گرفتند و به هرجانب روان كردند و قاصد را گفتند جدّى بليغ و سعى جميل در تفحّص سفركردهء ما بنما و چون ملاقات كنى بگو .
بيت
اى رفته در غريبى بازا كه عمر و جانى * يا خود چو عمر رفته بازآمدن ندانى
چه انتظار ما شديد شد و توقّف او از حدّ متجاوز گشت . چون قاصد بعد از كثرت تردّد به اين محل رسيد كه سنگپشت و ميمون مستغرق صحبت بودند به پيش آمد و سلام كرد و با سنگپشت بعد از ابتداى سلام به اجراى كلام اشتغال نموده گفت امروز چند روز شد كه سرگردانم و به طلب تو به هرجانب دوانم . بسيار بشتافتم تا ترا يافتم . سنگپشت گفت مقصود از طلب چيست و طالب اين صورت كيست ؟ قاصد گفت چند شب شد تا به خانه نيامدهاى و زن و فرزندت نگرانسار و گرانبار و پريشانروزگار چشم انتظار بر رهگذار « لا تيأسوا من روح اللّه » نهاده مىگويند :