فضيح منسخ شكل و نسخ عقلش كرده باشند راهزن ما گشته با شوهر ما عشق بازد و ما را بىسروسامان سازد . انتقام اين صورت آنكه ره پاك كنيم و او را هلاك كنيم .
شعر
دل ديوانه كه صحبت به شما مىدارد * مگر آسودگيش باز بلا مىدارد
تيغ بركش بكش آن عاشق بىغيرت را * كه ترا در نظر غير روا مىدارد
اكنون وظيفه آنكه زن تمارض نمايد و يكى از خويشان كه صاحب تجربه باشد به طبيبى بر سر او بريم و طلب معالجه نماييم تا علاج آن زحمت و دواى آن مشقّت چنانچه مىخواهد به دل ميمون مقرّر گرداند . بعد از آن او را تكليف به احضار آن كنيم تا به ضرورت اين صورت سبب هلاك او گردد و از ملالت اين پريشانى و حالت اين بىسامانى خلاص شويم .
آخر الامر تمارض زن مقرّر گشت و چنانچه [ مرسوم ] مىباشد زن سنگپشت قدرى زعفران بر روى خويش ماليد و صاحب فراش گشته مىناليد .
چون سنگپشت به خانه معاودت نمود زن را ديد زار و زردروى . ناله مىكرد و مىگريست .
بيت
اشكى كه بود سرخ ز رخسار تو داريم * ما را ز تو تشريف نه تنها رخ زردست