جانا به غريبستان چندين بنماند كس * برخيز و بيا كانجا قدر تو نداند كس
برخيز تا به سوى خانه معاودت نماييم . سنگپشت گفت عاشق را درديست مادرزاد و نسبتى از خويش و قبيله آزاد . مرا ذوق صحبت و شوق مودّت چنان فروگرفته كه پرواى آن جماعت نماند .
بيت
برادر و پدر و اصل و نسل من عشق است * ز اصل و نسل چه گويى كنون بجز نسبى
قاصد همچنان الحاح مىنمود . ميوهاى چند در پيش داشتند و مىخوردند .
پارهاى از آن به قاصد داد و گفت صحبت از ان شريفتر و مجلس از ان لطيفتر كه صداع از تو توان كشيد و بيش ازين شكل تو توان ديد . برخيز و به همان راه كه آمدى معاودت نما . قاصد چون ديد كه سنگپشت در عالمى ديگر است بغايت غضوب و متّشكى پيش اقرباى او آمد و گفت بعد از تفحّص و تجسّس بسيار و قطع منازل و مراحل بىشمار مطلوب و گمگشتهء شما را ديدم . مألوف و مشعوف صحبت حمدونهاى گشته و چندان التيام و الفت با او پيدا كرده كه پرواى خانه و اهل بيت ندارد . چون گفتم مرا به طلب تو فرستادهاند غضب بسيار كرده رو بگرداند و مرا از پيش خود راند . بعد از ابلاغ اين ارسال و استماع اين احوال فزعى و ماتمى در خانهء سنگپشت افتاد . خويشان و متعلّقان جمع گشته به اتّفاق به . . . « 1 » اين واقعه و تفكّر اين حادثه مشغول شدند كه . . . « 1 » روا باشد كه بدصورتى ازين كه از غايت اعمال قبيح . . . « 1 » نهايت افعال
هامش
( 1 ) - يك كلمه بر اثر آبديدگى محو شده .