مثنوى
محتسب آن مست را مىزد به زور * مست گفت اى محتسب كم كن تو شور
زان كه گر نان حرام اين جايگاه * مستى آوردى و افكندى به راه
بودهاى تو مستتر از من بسى * ليك آن مستى نمىبيند كسى
در جفاى من مرو زين بيش تو * داد بستان اندكى از خويش تو
شرط ديگر
آنكه از مردم منافق دورى جوى و با اين طايفه مجالست مكن و مصاحبت منماى . و چون سفيهى يا فرومايه [ اى ] ترك ادب نموده نسبت با تو به معارضهاى كه حدّ او نيست مشغول گردد در همان زمان به انتقام اجرام او اشتغال منما و به طريق صبر و طور تحمّل او را ادب كن تا عزّت خويش و عرض نفس نفيس خود در سروكار فرومايگى و سفاهت او مكنى .
قطعه
چون سفيهى ترا بيازارد * آن دمش گر ادب نيارى كرد