قطعه
اى دل ار ننگ دارى از نقصان * جز سلوك ره كمال مكن
هرچه عقل اندرو بود دستور * جز بدان كار اشتغال مكن
عرض نفس نفيس اگر خواهى * با فرومايه قيلوقال مكن
غم كه فردا رسد مخور امروز * ترك شادى به نقد حال مكن
عجز و بيچارگى به هيچ طريق * دشمن ار هست پور زال مكن
بدان كه آدمى را هيچ معاونى و متعصبّى به از تحمّل نيست . حلم المرءعونه .
ادب ديگر
آنكه چون عيبى در دشمن خويش بينى زمانى او را سرزنش و تغيّر نما كه از مثل آن عيب خالى و برى باشد . چه چون معيوب به آن جنس باشى و ازالهء آن صفات ذميمه از خويش ناكرده آن را سبب نقص و عيب غيرسازى سيرت اهل كمال و ارباب مروّت نباشد .