بر تو غالب آيد .
نبينى كه چون پادشاهى فتحى كند اگرچه خصم پادشاه سهل كسى باشد شاعران چون شعر فتح گويند و منشيان فتحنامه نويسند اوّل خصم را قدرتى تمام و قوّتى كامل ثابت گردانند و لشكريان او را هريكى صفتى نمايند و هرچند توانند بستايند . آنگه گويند لشكرى بدين عظمت چون شكوه آفتاب عالمتاب اعلام بديدند و صاعقهء نهيب لشكر ما شنيدند كانهم حمر مستنفرة فرّت من قسورة بگريختند و چون بنات النّعش از هم فروريختند ، آنگاه امرا و لشكريان خود را تعظيم نمايند و تفصيل تسلّط و غلبهء ايشان كنند ، و اگر بر خلاف اين معنى ارتكاب نمايند و خصم خود را به عجز و حقارت صفت كنند منافى كمال عظمت و شوكت باشد .
ادب ديگر
آنكه با هيچ دشمن دوستى مكن و اخلاص مورز ، مگر مجازا . چه شايد كه آن مجاز حقيقت گردد . چه بسيار دشمنى به دوستى مبدّل شده .
نزديكى با دشمن از بيچارگى دان ، و جهد كن و سعى نماى كه دوستانت اضعاف دشمنان باشند .
بسيار دوست و كم دشمن باش ، و اگر دوستت هزار باشد و دشمن يكى از آن غافل مشو . چه هزار دوست از رعايت تو غافل شوند و آن يك دشمن از قصد تو فارغ نگردد . ليكن اگر دشمنى از تو زنهار خواهد ، اگرچه مستمرّ العداوة بود او را امان ده و غنيمتى بزرگ دان . چه گفتهاند دشمن چه مرده و چه گريخته و چه به زنهار آمده .
و اگر دشمنى بر دست تو هلاك شود شايد كه شادى كنى ، و اگر