در آب نرم رو منگر به خوارى * كه تند آيد كه تو زنهار خوارى
بر آتش دل منه كو رخ فروزد * كه وقت آيد كه صد خرمن بسوزد
به گستاخى مبين در خندهء شير * كه دندان مىنمايد ، بلكه شمشير
حكايت
روزى حضرت سيّد شريف قدّس اللّه سرّه يكى از خواصّ خود را ديد سبكسار و لا ابالىوار . گفت اى عزيز بىتميز چون مشروع نمىتوانى زيست بارى معقول بزى .
هوسناكى و بىباكى امرى به غايت آسان است و همهكس را ميسّر و به لمحهاى حاصل . ليكن آدمى شدن و خويش را موصوف به صفات خواصّ گردانيدن كارى مشكل است و همهكس را ميسر نه . اگر مردى تحصيل اين كار شريف كن .
شرط ديگر
آنكه چون بر دشمنى ظفر يا بى آن مقدار ترحّم كه سبب خلل احوال تو نباشد با او لازم دار . و دشمن خويش را مگو كه ضعيف و عاجز است و او را بدين منوال به مردم منماى . چه حال از دو حال بيرون نيست : يا او بر تو غالب مىشود يا تو بر او . اگر تو غالب شدى ترا بر عاجزى مسلّط شدن سهل فخرى باشد ، و اگر او بر تو غالب شد ترا عارى و منقصتى بود كه عاجزى