پس هرزمان كه خواهى كه دوستى مؤكّد و مستحكم باشد و به دشمنى مبدّل نگردد انصاف داده نظر به عيوب خويش كن و قطع نظر از عيوب دوستان نموده ملاحظهء هنرشان نما و اگرچه آن هنر اندك بود .
مثنوى
خانهء پرعيب شد اين كارگاه * خود نكنى هيچ به پيش [ ات ] نگاه
چشم فروبستهاى از عيب خويش * عيب كسان را شده آيينه پيش
ديده ز عيب دگران كن فراز * صورت خود بين و درو عيب ساز
در همه چيزى هنر و عيب هست * عيب مبين تا هنر آرى به دست
عيبنويسى مكن آيينهوار * تا نشوى از نفسى عيبدار
يا به در افكن هنر از جيب خويش * يا بفكن آينهء عيب خويش
حكايت
پاى مسيحا كه زمين مىنوشت * بر سر بازارچهاى مىگذشت
مردهسگى بر گذر افتاده بود * يوسفش از چه به در افتاده بود