دوستى هركه ترا روشن است * چون دلت افكار كند دشمن است
ادب ديگر
آنكه چون درويش باشى دوست توانگر مطلب ، چه درويش را خود كس دوست نباشد به تخصيص توانگران ، و چون توانگر باشى و دوست درويش گيرى شايد .
و در دوستى مردم دل استوار دار تا كارهاى تو بر مراد و مستحكم باشد . و از دوست طامع دور باش و با مردم حسود دوستى مكن ، چه مردم حسود دوستى را نشايند ، زيرا كه عداوت مستلزم حسدست . و غمّاز را در صحبت خويش راه مده و با او صحبت مدار و اختلاط مكن . يعمل النّمام فى ساعة فتنة اشهر .
قطعه
غمّاز را به حضرت عالى كه راه داد * همصحبت تو همچو تو بايد هنرورى
امروز اگر بدىّ كسى گفت پيش تو * فردا نكوهش تو كند پيش ديگرى
ادب ديگر
آنكه چون دوست تو عيبى چند داشته باشد و هنرى چند درو بود ملاحظهء آن هنرها بكن و آن عيوب را به كنايت و صريح در خلوت با او ظاهر گردان نه در حضور مردم ، تا سبب لجاج و عدم قبول نشود و ستيزه منقطع گردد .