هست بزرگ آنچه درين دل نهاد * راز بزرگان نتوانم گشاد
در سخنش دل نه چنان بستهام * كز سر كم كار زبان بستهام
زان نكنم با تو در خنده باز * تا ز زبانم نپرد مرغ راز
گر ز دل اين راز به بيرون شود * هست يقين آنكه دلم خون شود
ور نكنم راز نهان آشكار * بخت خورد بر سر من زينهار
پيرزنش گفت مبر نام كس * همدم خود همدم خود دان و بس
زردى آن چهرهء زرد آبگون * به كه شود سرخ به غرقاب خون
مىشنوم من كه شبى چند بار * پيش زبان گويد سرّ زينهار
شمس نهاى تيغ زبانى مكن * روز نهاى زهرهفشانى مكن
مرد زبانبسته زبانخوش بود * آن سگ ديوانه زبانكش بود
أنيس الناس ( فارسى ) — صفحة 42
مساهمون: ايرج افشار
ص٤٢