با همه نزديكى شاه آن جوان * دورترى گشت چو تير از كمان
راز ملك جان جوانمرد سفت * با كسى اين راز نيارست گفت
پيرزنى ره به جوانمرد يافت * لالهء او چون گل خود زرد يافت
گفت كه سروار چه خزان ديده [ اى ] * آب ز جوى ملكان ديده [ اى ]
بر تو جوان گونهء پيرى چراست * لالهء خودروى تو خيرى چراست
شاه جهان را چو توى رازدان * رخ بگشا چون دل شاه جهان
سرخ شود روى رعيّت به شاه * خاصه رخ خاصگيان سپاه
گفت جوان راى تو زين غافل است * بىخبرى زانچه مرا در دل است
صبر مرا همنفس درد كرد * روى مرا صبر چنين زرد كرد
شاه نهادست به منقار خويش * در دل من گوهر اسرار خويش
أنيس الناس ( فارسى ) — صفحة 41
مساهمون: ايرج افشار
ص٤١