مثل
تحصيل اسباب گويايى آسان ميسر ، موجبات خاموشى مشكل .
مثنوى
آن بزرگى گفت مىبايد بسى * علم و دانش تا شود گويا كسى
ليك بايد عقل و حكمت بىقياس * تا شود خاموش يك حكمتشناس
ادب ديگر
آنكه ما فى الضّمير خويش پيش هيچ دوست مگوى و چون گفته باشى وصيّت مكن كه اين سرّ را پيش كس مگوى ، چه بر مقتضى « النّاس حريص على ما منع » اين وصيّت و مبالغه سبب اظهار و افشاء آن گردد . پس ناگفتن بىدغدغه به كه گفتن و وهوم و پريشان بودن .
قطعه
خامشى به كه ضمير دل خويش * با كسى گفتن و گفتن كه مگوى
اى سليم آب ز سرچشمه ببند * كه چو پر شد نتوان بستن جوى
ادب ديگر
آنكه در گفتن سرّ خويش و اسرار دوستان جميع دوستان را