تا نشناسى گهر يار خويش * باز مكن گوهر اسرار خويش
حكايت
شهى با غلامان يكى راز گفت * كه اين را نبايد به كس بازگفت
به يك سالش آمد ز دل بر زبان * به يك لحظه شد منتشر در جهان
بفرمود جلاد را بىدريغ * كه بردار سرهاى اينها به تيغ
يكى زان ميان گفت و زنهار خواست * مكش بندگان كين گنه از تو خاست « 1 »
تو اوّل نبستى كه سرچشمه بود * چو سيلاب شد پيش بستن چه سود
تو پيدا مكن راز دل بر كسى * كه او خود بگويد « 2 » بر هركسى
جواهر به گنجينهداران سپار * ولى راز از خويشتن بازدار
سخن تا نگوئى بر او دست هست * چو گفته شود يابد او بر تو دست
توان باز دادن ره نرّهديو * ولى باز نتوان گرفتن به ريو
هامش
( 1 ) - اصل : خواست .
( 2 ) - اصل : نگويد .