تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنيس الناس ( فارسى ) — صفحة 35

مساهمون:

ص٣٥
تا نشناسى گهر يار خويش * باز مكن گوهر اسرار خويش

حكايت

شهى با غلامان يكى راز گفت * كه اين را نبايد به كس بازگفت به يك سالش آمد ز دل بر زبان * به يك لحظه شد منتشر در جهان بفرمود جلاد را بىدريغ * كه بردار سرهاى اينها به تيغ يكى زان ميان گفت و زنهار خواست * مكش بندگان كين گنه از تو خاست « 1 » تو اوّل نبستى كه سرچشمه بود * چو سيلاب شد پيش بستن چه سود تو پيدا مكن راز دل بر كسى * كه او خود بگويد « 2 » بر هركسى جواهر به گنجينه‌داران سپار * ولى راز از خويشتن بازدار سخن تا نگوئى بر او دست هست * چو گفته شود يابد او بر تو دست توان باز دادن ره نرّه‌ديو * ولى باز نتوان گرفتن به ريو
هامش
( 1 ) - اصل : خواست . ( 2 ) - اصل : نگويد .