تو دانى كه چون رفت ديو از قفس * نيايد به لا حول كس باز پس
يكى طفل بردارد از رخش « 1 » بند * نيايد به صد رستم اندر كمند
مگو آنكه چون برملا اوفتد * وجودى ازو در بلا اوفتد
به دهقان نادان چه خوش گفت زن * به دانش سخن گوى ، يا دم مزن
زبان دركش اى مرد بسياردان * كه فردا قلم نيست بر بىزبان
صدفوار بالانشينان راز * دهان جز به لؤلؤ نكردند باز
فراوان سخن باشد آگندهگوش * نصيحت نگيرد مگر در خموش
چو خواهى كه گويى نفسبرنفس * حلاوت نيابى ز گفتار كس
تأمّلكنان در خطا و صواب * به از ژاژخايان حاضرجواب
كمال است در نفس انسان سخن * تو خود را به گفتار ناقص مكن
هامش
( 1 ) - اصل : وحش .