پس سرّ نگهدار ، چه ارباب اسرار را درين باب هزار سخن است ، و همه را سر سخن اين بود كه سخن سر مگوئيد .
مثنوى
چنان كن نهان در دل خويش راز * كه چندانكه جويى نيابيش باز
همه رازى از دوست وز دشمنت * نهان دار و آسوده جان و تنت
يقين دان كه هيچ آفريده به تو از تو مشفقتر نخواهد بود . پس چون تو سرّ خود را نگاه نداشتى و به دوست خويش در ميان نهادى از غيرى طمع مدار كه نگاه دارد .
مثنوى
پرده در دهر « 1 » درين عالم است * راز ترا هم دل تو محرم است
چون دل تو بند ندارد بر آن * قفل چه خواهى ز دل ديگران
گرچه تنكدل شدهاى « 2 » اين خطاست * راز تو چون روز به صحرا چراست
گر دل تو از تنكى راز گفت * شيشه كه مىخورد چرا بازگفت
چون بود از همنفسى ناگزير * همنفسى از نفست وامگير
هامش
( 1 ) - اصل : + كه .
( 2 ) - اصل : + و .