قطعه
هرچه مىبخشى به كس آن را جزا از وى مخواه * و آنچه مىگويى بكن و آن را كه كردى وامگوى
گر بدين صورت توانى بردن اى جان عزيز * همّتت گو فرق فرقد را به زير پاى بپوى
بدان كه مردم را دوست خود ساختن كارى به غايت مشكل است و زحمت بىشمار بايد ديد و رنج بسيار بايد كشيد تا حصول اين معنى ميسّر گردد ، امّا آن تحصيل به مشقّت متضمّن بسيارى راحت . ليكن دشمن اندوختن امرى آسان است و بىمشقّت حاصل ، امّا آن حصول به سهولت مشتمل بر بسى مشقّت .
مثل
دوستى را كه به عمرى به دست آرى نشايد كه به يك دمش بيازارى .
بيت
سنگى به چند سال شود لعل پاره [ اى ] * زنهار تا به يك نفسش نشكنى به سنگ !
بدان كه مردم را به دو چيز توان دانست كه دوستى را شايند : اوّل آنك چون ترا تنگدستى پيش آيد چيز خود را از تو دريغ ندارد . دوم آنك به وقت مصائب از تو برنگردد ، و هرگاه كه كارى مشكل پيشت آيد همچنانچه در كار خود جهد مىكند در كار تو اجتهاد نمايد و از براى اتمام آن مهام چيز خود دريغ ندارد .