از درافتادن شكارى خام * صد ديگر دراوفتد در دام
از فروبردن يكى محتاج * صد شكم را درند در ره حاج
در چنين ره مخسب چون پيران * گرد كن دامن از زبونگيران
تا بدين چرخ واژگونه نورد * نفريبى چو زن كه مردى مرد
پس با مردم اصيل كه كرم خود لازم اصالت است مصاحب بايد بود و از بىاصل و بدگهر فرار بايد نمود .
مثنوى
گوهر نيك را ز عقد مريز * زانك بدگوهرست از آن بگريز
بدگهر با كسى وفا نكند * اصل بد در خطا خطا نكند
اصل بد با تو چون شود معطى * نشنيدى كه اصل لا يخطى
كژدم از راه آنكه بدگهرست * ماندنش عيب و كشتنش هنرست
ادب ديگر
آنكه حقّ دوستان به هرچند ناملايم كه پيشت آيد ضايع مكن و