گفت همانا كه از آن همرهان * صورت اين حال نماند نهان
چونكه مرا زين همه دشمن نهند * تهمت اين واقعه بر من نهند
سوى پدر رفت و خبردار كرد * تا پدرش چارهء اين كار كرد
هركه درو جوهر دانائى است * بر همه چيزيش توانائى است
بند فلك را كه تواند گشاد * آنكه برو پاى تواند نهاد
پس همصحبتى گزين عاقل ، چه عقل سرمايهء جميع نيكوييست .
مثل
معقول كه زيد نيكنام بود
مثنوى
سكّه بر نقش نيكنامى بند * كز بلندى رسى به چرخ بلند
همنشينى كه نافه بوى بود * خوبتر زانكه ياوهگوى بود
عيب يك هم نشست باشد و بس * كافگند نام زشت بر صد كس