عزيز كه هردم از او به جانى و هرنفس از او به جهانى ارزد به اميد لعلّ و عسى بگذشت ، و از هيچ يار به غير بار حاصلى نشد و فايدهاى اندوخته نگشت .
چون حال برين منوال خوشا تنها بودن و تنها بدرودن .
حكيمى را پرسيدند در تنهايى ملول نمىشويد ؟ گفت در تنهايى هرگز كسى ملول شده « 1 » .
قطعه
ز ناجنس بگريز اگر آفتاب است * ترا سايهء خود بس ار يار خواهى
به وحدت به سر بركه راحت درين است * اگر گلشن عيش بىخار خواهى
چو مركز درين دايره پاى بفشار * چو سرگشتگى همچو پرگار خواهى
كزين قوم اميد وفا آنچنانست * كه آب حيات از دم مار خواهى
پس با سبكسار صحبت مدار و بر تقدير وقوع اين صورت بىاختيار بردبار باش تا خوار نگردى .
حكيمى را پرسيدند ستون خرد كيست و مايهء خوارى چيست ؟
گفت ستون خرد بردبارى و مايهء خوارى سبكسارى !
مثنوى
ستون خرد بردبارى بود * سبكسر هميشه به خوارى بود
حديثى بود مايهء كارزار * خلالى « 2 » ستونى كند روزگار
هامش
( 1 ) - حاشيه : وحدة المرء خير من الجليس السوء .
( 2 ) - اصل : خليل .