تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنيس الناس ( فارسى ) — صفحة 27

مساهمون:

ص٢٧
عزيز كه هردم از او به جانى و هرنفس از او به جهانى ارزد به اميد لعلّ و عسى بگذشت ، و از هيچ يار به غير بار حاصلى نشد و فايده‌اى اندوخته نگشت . چون حال برين منوال خوشا تنها بودن و تنها بدرودن . حكيمى را پرسيدند در تنهايى ملول نمىشويد ؟ گفت در تنهايى هرگز كسى ملول شده « 1 » .

قطعه

ز ناجنس بگريز اگر آفتاب است * ترا سايهء خود بس ار يار خواهى به وحدت به سر بركه راحت درين است * اگر گلشن عيش بىخار خواهى چو مركز درين دايره پاى بفشار * چو سرگشتگى همچو پرگار خواهى كزين قوم اميد وفا آن‌چنانست * كه آب حيات از دم مار خواهى
پس با سبكسار صحبت مدار و بر تقدير وقوع اين صورت بىاختيار بردبار باش تا خوار نگردى . حكيمى را پرسيدند ستون خرد كيست و مايهء خوارى چيست ؟ گفت ستون خرد بردبارى و مايهء خوارى سبكسارى !

مثنوى

ستون خرد بردبارى بود * سبك‌سر هميشه به خوارى بود حديثى بود مايهء كارزار * خلالى « 2 » ستونى كند روزگار
هامش
( 1 ) - حاشيه : وحدة المرء خير من الجليس السوء . ( 2 ) - اصل : خليل .