و متهتّك متصوّر صحبت مدار و دوستى مكن ، چه آخر الامر به سبب وجود تهتّك و تصوّر و به جهت عدم تعقّل و تصبّر دشمن گردد و هربدى و غيرواقعى كه دربارهء تو گويد مردم به واسطهء وجود مصاحبت و مجالست و عدم علمشان بر آن اوصاف ردّيه حمل آن بر صدق كنند . پس چون درين روزگار يار وفادار معدوم و بىوفايى اهل زمانه معلوم بر مقتضى « السّلامة فى الوحدة » تنهائى اولى « 1 » .
بارى اين مؤلّف مسكين و اين مصنّف غمگين مدّتى شد تا در عالم نشيب و فراز مجاز مىپويد و از ابناء روزگار محرمى مىجويد . از صفا و وفا كه چون كيميا و عنقا قدم در دايرهء فنا نهادهاند اثرى نديد و از حقيقت حال و كيفيّت آمال خبرى نشنيد و چون شاگرد رسن تاب هرزمان خود را دور تر و چون مست شراب هرساعت خويش را مخمور ترديد . دل از استواى يومين پرملال و جان از عدم ترقى پريشانحال زبدهء زندگانى به اميد وفا بگذشت و خلاصهء عمر در جفا تلف شد . در مطبخ هواى ياران اين همه ديگ سوداپخت و هيچ مايدهاى نچشيد و فائده [ اى ] نديد . سبحان اللّه ! همانا اسپان وفا را پى كردهاند و اسباب جفا مهيّا داشته كه چندانچه در طلب اين عنقا مىپويد و آن كيميا مىجويد راه بدان مقصود نمىبرد و مدرك آن سود نمىشود . مع هذا امل به فضل ربّانى آنكه سابقهء عناية الأزليه كفاية الأبديّه دررسد و اين مقيّد دام استحكام تعهّد را از سوداى وفادارى و از هواى حقّگزارى خلاصى دهد و اين ماليخوليا را از او بيرون برد .
قصّهء اين غصّه پيش كه گويم و دواى اين درد از كه جويم كه عمر
هامش
( 1 ) - اصل : اول .