پس معلوم شد كه اين هردو طايفه اگرچه از يكجااند امّا تا چونشان فرستادهاند و در هريكى چه صفت ايجاد رفته .
مثنوى
تا نبود جوهر لعل آبدار * مهر قبولش ننهد شهريار
سنگ بسى در طرف عالم است * آنچه ازو لعل كنند آن كم است
خار و خسك هردو به نسبت گياست * آن خسك ديده و اين توتياست
گرچه نيايد مدد آب جو * از گل اصلى نرود رنگ و بو
كار به دولت نه به تدبير ماست * تا به جهان روزى و قسمت كراست
مرد ز بىدولتى افتد به خاك * دولتيان را به جهان در چه باك
گرد سر دولتيان چرخساز * تا شوى از چرخ زدن بىنياز
با دو سه كمزن مشو آرامگير * مقبل ايّام شو آرام گير
ادب ديگر
آنكه به ناجنس مفلس و بىاستعداد بىوداد و بداصل بىفضل