حكايت
اسكندر را پرسيدند كه به اندك روزگارى اين همه ملك به چه خصلت به دست آوردى ؟ گفت به دوست ساختن دشمنان به تلطّف ، و نگاه داشتن دوستان به تعهّد .
مثنوى
عدو را به الطاف گردن ببند * كه نتوان به زندان و تيغ و كمند
چو دشمن كرم بيند و لطف و جود * نيايد ازو وحشت اندر وجود
اگر خواجه با دشمنان نيكخوست * بسى برنيايد كه گردند دوست
بدان را نوازش كن اى نيكمرد * كه سگ پاس دارد چو نان تو خورد
بر آن مرد كندست دندان يوز * كه مالد « 1 » زبان بر پنيرش دو روز
ديگر انديشه كن از دوستان دوستان .
و همچنين سه طايفه را دوست دان : دوست و دوست دوست و دشمن دشمن ، و سه طايفه را دشمن دان : دشمن و دوست دشمن و دشمن دوست .
امّا بىعيب كس را مدان و هنرمند باش . چه هنرمند كمعيب بود .
و دوست بىهنر مگير كه از دوست بىهنر فلاح نيايد .
و با لئيمان و سفيهان دوستى مكن و به كريمان و اصيلان پيوند .
هامش
( 1 ) اصل : مالت .