غزل
بردمد صبح وصالت روزى اى جان غم مخور * وين شب يلدا رسد آخر به پايان غم مخور
اى دل سرگشته روز غم نباشد پايدار * ور غمى پيش آيدت هم بگذرد زان غم مخور
تا قيامت ز آتش هجران بخواهى سوختن * بر تو اين آتش شود روزى گلستان غم مخور
پس اين مقال سبب اميد حال و مآل او گشت و كرة بعد اخرى اين دو بيت اجرى نمود :
غزل
ز ما تا جدايى كند يار ما * چو زلفش پريشان بود كار ما
و گر دامن وصلش آيد بدست * شود نيك اين كار و اين بار ما
بعد ازين گفتوگو و مقال در اثناى اين تحيّر و پريشانى حال .
بيت
بخت پيروز كه با من بخصومت مىبود * بامداد از در من صلحكنان بازآمد
پير بودم ز جفاى فلك و جور زمان * باز پيرانه سرم بخت جوان بازآمد
پس عقل سرگشته و بختبرگشته كه مدتى مديد و عهدى بعيد بود تا به سبب هواهاى اين آواره ازين بيچاره فرار نموده بودند ترحّم نموده معاودت فرمودند و گفتند :