كه اى بلندنظر شاهباز سدرهنشين * نشيمن تو نه اين كنج محنتآبادست
ترا ز كنكرهء عرش مىزنند صفير * ندانمت كه در اين دامگه چه افتادست
پس اين گرفتار روزگار نيز بر مقتضى حال خويش بىاختيار اين ابيات بخواند :
شعر
زين تنگناى وحشت اگر باز رستمى * خود را بر آستان عدم بار بستمى
ور راه بودمى سوى اين خيمهء كبود * آنگه نشستمى كه طنابش گسستمى
ور دست من بچرخ رسيدى چنان كه آه * بند و طلسم او همه برهم شكستمى
ور ناوك سحرگه من كارگر شدى * بىشك كه پشت و گردهء گردون بخستمى
اين كارهاى من كه گرهبرگره شدست * بگشادمى يكايك اگر تيزدستمى
از آسمان بيافتمى هرسعادتى * گرزين نحوسخانهء كودكان برستمى
ديگربار از براى تسكين اين جان گرفتار اين اشعار خوانده گشت :