گفت با او وزير نيكوراى * اين به عدلت نه لايق است و سزاى
آنچه در اختيار كس نايد * عدل بر وى ستم نفرمايد
عشق چيزى است اختيارى نيست * چارهاش غير بردبارى نيست
جان عاشق بساط مهرهء اوست * شهربند مراد و شهرهء اوست
تا چه نقش است و مهره چون بازد * عاشق ار خواهد ار نه مىسازد
اتّفاقا ملك به گاه گذر * بود بر مرد گلخنيش ممر
مرد هرروز بر گذار ملك * بنشستى به انتظار ملك
چون ملك نزد او روان گشتى * بىهزاران كرشمه بگذشتى
روز آن مرد بر گذار نبود * كه ملك با كرشمه روى نمود
شده پيوسته از براى كمال * غنج معشوقيش به غنج جمال
أنيس الناس ( فارسى ) — صفحة 167
مساهمون: ايرج افشار
ص١٦٧