رباعيّه
هرجا كه من و يار به هم باز رسيديم * از بيم بدانديش لب خويش گزيديم
بىواسطهء گوش و زبان از طرف چشم * بسيار سخن بود كه گفتيم و شنيديم
و خاصّيّت عشق آنكه اگر تقديرا محبوب پادشاه بود و عاشق گدا آن پادشاه را با اين گدا نظرى و عنايتى باشد ، و البتّه اين تعلّق در دل او اثر كند و اگرچه هرگز گدا به بارگاه پادشاه راه نيابد و پيوسته ممنوع باشد .
زيرا كه مملكت دلبرى به آيين دلدارى جمال مىگيرد و پادشاهى حسن به نوازش گدايان كوى محبّت زيب و زينت مىپذيرد .
حكايت
بود مرد فقير گلخنتاب * ز آتش عشق در روانش تاب
با يكى از ملوك سرخوش بود * دلش از عشق او بر آتش بود
روزى از روزها مگر بنهفت * اين سخن با ملك وزيرش گفت
چون ملك حال گلخنى بشنود * خواست او را سياستى فرمود