به جايى نمىرسد و فايدهاى نمىدهد ، و ازين فقير حقير فرار نموده به كوچهء محبّت قرار مىگيرد و در دست ماهرويان سرو قامت استقامت مىپذيرد .
واى ازين سرگردان هرجايى ! آه ازين بىسامان سودايى كه اين ضعيف نحيف را در كوچهء هوس انداخته و بىفريادرس گذاشته .
شعر
باز اين سر سودايى سوداى كسى دارد * باز اين دل هرجايى جاى هوسى دارد
شبها سگ كويش را رحمى نبود بر من * خوشوقت اسيرى كو فريادرسى دارد
هركس به مراد خود دارد به جهان چيزى * مائيم و دل ويران وان نيز كسى دارد
از كوى بتان اى دل كم جور مبر گشتن ( كذا ) * كين باديه همچون تو سرگشته بسى دارد
بدان كه هرچند معشوق عالىقدر بود و در مرتبهء ميان او و عاشق بعد تمام حاصل ليكن به وسيلهء عشق جنسيّت حاصل آيد و اختلاط لازم شود ، و اختلاط همه آن نباشد كه ميان محبّ و محبوب نشست و خاست بود .
چه شايد كه ميان ايشان تكلّم و صحبت واقع نگشته باشد و اختلاط بود ، و اين معنى آن باشد كه ميان محبّ و محبوب حالتى بود كه ايشان دانند و به رمز و كنايات حالات گذرد كه غير درنيابد .